حالا مدتی ست
ذهنم را خالی کرده ام
از خیال
و دلم را از امید

نشسته ام لب ایوان روزمرگی
و نگاه می کنم
به این روزها
که برای خودشان می روند

رسیده ام به بی حسی
به بی تفاوتی

رسیده ام به حس برگی که می داند
باد از هر طرف که بیاید
سرانجامش
افتادن است .

زیر دوش آب سرد

باز هق هق گریه هایی که در صدای شر شر آب گم می شوند .

دست خودم که نیست
یاد شانه هایت که می افتم سرم سنگین می شود .
بی خیال....
من با آرامبخش هایم به رختخواب زنجیر می شوم .
تو رختخوابش را به رختخوابت نزدیکتر کن...